عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

وارد مرحله جدیدی از زندگی مون شدیم.

وای که وقتی بهش فکر می کنم چه آرامش اعصاب می گیرم، الان نزدیک به دو هفته است که به تهران عزیمت کردیم، وای که چه خوشحالم وقتی فکر می کنم که پسرم در نزدیکی منه و نهایتا با فاصله نیم ساعت می تونم بهش برسم، البته رادین هنوز به شرایط جدید عادت نکرده و خیلی خیلی بهنونه مامانم رو می گیره، آخه دیگه از وقتی اومدیم تهران رادین میره پیش مامان نسرین، ولی به هر حال طبیعیه چون 4 سال رو با مامان فری سپری کرده و حالا براش سخته که ازش دور باشه، البته از هفته دیگه که بره مهد شاید یک کمی بهونه گیری هاش کمتر باشه.

قبل از اینکه به خونمون رو به تهران بیاریم با رادین کلی حرف زدیم و بهش گفتیم که از مامان فری و پدرجان دور می شیم اون هم خیلی راحت پذیرفت و همش حالت تحدید آمیز به مامانم می گفت "من دیگه دارم ازتون دور می شما دیگه روزا نمیام پیشتون ها" منظورش هم این بود که بیشتر ناز منو بخرین، ولی حالا که در شرایط قرار گرفته دلتنگی می کنه مخصوصاً شبها موقع خواب بغض می کنه و مامان فری رو می خواد.

با تحولی که توی زندگی مون به وجود اومده به نظرم رادین هم متحول شده، حرفهاش، کاراش همه خیلی فرق کردن و احساس می کنم که منطقی تر و آقا تر شده. سعی می کنم در اولین فرصت براش عکس بزارم.



موضوع مطلب :

۱۳٩۱/۸/٢۸ :: ۳:۱٠ ‎ب.ظ

تولد سلما دختر خاله منصوره در سرزمین عجایت

 

 

 

 

 



موضوع مطلب :

۱۳٩۱/٢/٢٠ :: ٩:٥۱ ‎ق.ظ

وااااای که نمی دونم چی بنویسم و چی بگم، این همه مدت گذشته و این مامان تنبل برای پسرش چیزی ننوشته، هر چند که مامانش جونشه و این پسر ولی واقعاً شرمنده ام این قدر دیر به دیر براش می نویسم.

رادین الان سه سال و 5 ماهشه، توی این مدت که براش ننوشتم خیلی بزرگ شده، از بهترین اتفاقهائی که افتاده اینه که دیگه دستشوئی اش رو می گه، اینکه می گن هر کاری باید به وقتش انجام بشه واقعاً درسته، هر چی من و مامان فری تلاش کردیم که این پسر خودش رو از پوشک رهائی بده ولی گوشش بدهکار نبود که نبود. اوایل اسفند بود، نزدیک خونه مامانم بودم داشتم می رفتم دنبال رادین که مامانم زنگ زد و گفت یک جایزه بگیر بعد بیا و گفت که رادین دیگه دستشوئی اش رو می گه، و دیگه پسرم آقا شد و هم من و هم خودش رو راحت کرد.

از عروسی دائی علیرضا بگم که یکی از بهترین روزهای زندگی رادین بود. 10 اسفند بود و با اینکه زمستان بود ولی به لطف خدا اون شب هوا خیلی خیلی عالی بود و این پسر از عصر تا آخر شب توی این باغ دوید و بازی کرد و کیف کرد، از همه مهمتر اینکه سروین هم در این شب بار رادین هم بازی بود، فکر نمی کنم که هیچ وقت این قدر بهش خوش گذشته باشه، شب خیلی خوبی برای رادین و برای ما بود.

و اما چی بگم از مهد کودک رفتن، بعد از تعطیلات نوروزی آقا رادین مهد رفتن رو شروع کرد، یک هفته اول صبح ها خودمون می بردیمش مهد و هر روز صبح با گریه می رفت ولی به محض اینکه من از مهد می رفتم بیرون ساکت می شد و وقتی هم بر می گشت حسابی تعریف می کرد و می گفت که خیلی خوش گذشته، از هفته دوم براش سرویس گرفتم چون هر روز دیر می رسیدم سر کار، یکی دو روز اول هم با راننده سرویس یک کمی غریبی کرد و اخم و تخم کرد ولی کم کم با اون هم دوست شده و تقریباً بدون مشکل می ره مهد، ظهر هم با سرویس بر می گرده خونه مامان فری و نهارش رو می خوره و می خوابه تا وقتی که من برم دنبالش، خدا رو شکر به شرایط جدیدش عادت کرده و زندگی روزانه اش نظم گرفته.

دیگه از زبونش و از حرفاش نمی دونم چی بگم که خیلی خیلی خیلی شیرین و با نمک شده، در حال حاضر کارتن مورد علاقه اش کله کدوست و شخصیت مورد علاقه اش هم تایتانه، یک شال قرمز مامان فری بهش داده با یک کلیپس کوچیک که اون شال رو مثل شنل براش می بندم و به قول خودش می شه تایتان، وقتی اون شال روی شونه هاشه نباید بهش بگیم رادین و باید تایتان صداش کنیم تا جوابمون رو بده، جمله مورد علاقه اش هم اینه که من مرد شدم و من قوی شدم.

  در حال حاضر به بابای امیر که قبلاً بابا حاجی می گفت می گه چکل (یعنی کچل) و به بابای بنده که قبلاً می گفت پدر جان می گه آقاسیبیلو و هرچی بهش می گیم که خیلی بده و باید درست صداشون کنه گوشش بدهکار نیست.

چند تا شعر جدید هم از مهد کودک یاد گرفته که خیلی خیلی قشنگ می خونشون و یکی اش هم شعر ویتامینه که از وقتی این شعر رو یاد گرفته هر شب مولتی ویتامینشو به راحتی می خوره.

رادین و دوستش کسری در منزل دائی علیرضا

 

نوروز 91 ـ منزل مامان نسرین

  

فروردین 91 ـ رادین و نارمینا ـ سد طالقان

 

 و این عکس هم مربوط می شه به عروسی دائی علیرضا

 

 این دو عکس هم مربوط می شه به آذر ماه 90 ـ زنجان منزل خاله فرزانه

 شب تولد رادین در آتلیه پیک در کرج



موضوع مطلب :

۱۳٩۱/۱/۳٠ :: ٩:۳٠ ‎ق.ظ

پسرکم امروز سه ساله شد. 

به خاطر اینکه از امروز ماه محرم شروع می شه دیشب براش تولد گرفته بودم، فقط خانواده من و خانواده بابا امیر بودن هر چند که کم بودیم ولی شب خوبی بود،رادین از سر شب یک کمی بد عنق بود البته اکثر وقتهایی که مهمون داریم و من و امیر نمی تونیم براش وقت بزاریم و باهاش بازی کنیم این حال رو داره، یعنی کلاً می گه وقتی خونه هستین فقط با من بازی کنین ولی خوب متاسفانه این درخواست پسرم اکثر مواقع عملی نیست، خلاصه روز تولدش هم به خاطر داشتن کار زیاد و امدن مهمون ها من و امیر نتونستیم مثل بقیه مواقع براش وقت بزاریم ایشون هم کلی عصبانی و ناراحت بود و حتی حاضر نبود لباسشو عوض کنه و تا زمانی که همه اومدن با لباس  توی خونه بود و بالاخره توسط مهمانان عزیر تعویض لباس انجام شد. ولی این بد اخلاقی ها فقط تا زمان باز کردن کادوها ادامه پیدا کرد و زمانی که کادوهاش باز شدن بسیار خوشحال و خوش اخلاق شد و شروع کرد به بازی کردن.

توی کادوهائی که برای رادین اومده بود یک کادوی بسیار جالب بود و اون رو هم دائی علیرضا براش آورده بود یک قفس و دو عدد طوطی بسیار خوشگل. یکی از طوطی ها برای رادین و یکی هم برای من یعنی مامان رادین، آخه تولد خودم هم بود (: این حرکت خیلی جالب بود تا حالا کسی بهم موجود زنده کادو نداده بود، نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت، نا گفته نماند اولش یک کمی ناراحت شدم نمی دونستم که می تونم وجود حیوان رو توی خونه تحمل کنم یا نه ولی کم کم بهش عادت کردم خلاصه که الان توی مرحله انتخاب اسم هستیم.

 

 

 

 

ببینین آخه واسه کادوهاش چه ذوقی می کنه

این هم خمیر بازی که مدتها بود که در انتظارش بود

طوطی های خوشکل ما

 

این میز و صندلی هم هدیه مامان فری به رادینه که خیلی خیلی دوستش داره. و پشت میزش در حال کارتن دیدنه.

 



موضوع مطلب :

۱۳٩٠/٩/٥ :: ۳:٠٧ ‎ب.ظ

چند تا عکس از رادین می زارم که خودم خیلی دوستشون دارم، چون واقعاً نمی دونم در آینده چه بلایی سر ل های کامپیوتری و بک آپ های اونا می یاد سعی می کنم گلچینی از عکس هاش رو توی اینترنت هم فایبراش بزارم و در ضمن اینکه بعضی از عکس ها یک سابقه ای دارن که به نظرم به غیر از وبلاگ هیچ جای دیگه نمی شه ثبتشون کرد.

 

 

 

 این چهارتا عکس که به نظر من جز شاهکارهای روزگار، دائی علیرضا توی یک روز که دو تائی با هم به کردان رفته بودند از رادین گرفته، آخه این آقا رادین ما سر جحازی همه هست هر کی هر جائی می خواد بره که قراره بهش خوش بگذره آقا رادین هم راهی می شه، رابطه اش هم با دائی علیرضا خیلی خوبه و وقتی باهاش بیرون میره احساس بزرگ بودن و مرد بودن بهش دست می ده :)

 این عکس رو توی یک شب به یاد ماندنی انداخیتم؛ با همه اهل فامیل به یک مسافرت چند روزه رفته بودیم و یک شب برای گردش به یکی از مکان های شهر چالوس رفتیم و یک عکس دسته جمعی انداختیم البته توی این عکس من و امیر هم هستیم ولی چون اینجا به آقا رادین اختصاص داره خودمون رو حذف کردم. اینجا آقا رادین ژستی گرفته بود که خدا می دونه و چون توی اون دوره فیلم قهوه تلخ رو می دیدیم، خودش رو در لباس مستشار دیده بود و هی به همه می گفت ببینین من مستشار شدم، نا گفته نماند که بابا امیرش رو هم به بلد الملک تشبیه کرده بود.

 

 

  

 

 

 

این چند تا عکس باقیمانده هم باید بگم که در آخرین سفری که به شمال داشتیم انداخته شده، البته این مسافرت از اون دسته سفرهایی بود که خیلی خوش گذشت، با خانواده بابا امیر رفته بودیم و از همه بیشتر به رادین خوش گذشت، و تا دلش خواست شن بازی و آب بازی کرد.



موضوع مطلب :

۱۳٩٠/۸/۱ :: ۱:٠۳ ‎ب.ظ

ای وای که باز هم مدتها طول کشید تا من بتونم بیام و برای پسرم بنویسم، وقتی فاصله بین پست هام زیاد میشه انگار که رشته کار از دستم در می ره و دیگه نمی تونم تمرکز کنم برای نوشتن، و سعی می کنم که از زیرش در برم و نوشتن رو به تعویق بندازم.

وای واقعاً نمی دونم از کجا شروع کنم از کارهاش که خیلی جالب شدن، یا از حافظه خوبش که بعضی وقتها همه رو متحیر می کنه، بهتره از قلدریهاش شروع کنم که وقتی یک چیزی بر وفق مرادش نباشه یا اینکه کسی دعواش کنه دستش رو به کمرش می زنه و اخماشو تو هم می بره و هر کسی که دورو برش باشه با صدای بلند و کلفت سرزنش می کنه، و فریاد می زنه که دیگه دوستت ندارم، به نظر پسرم این بزرگترین تهدیده روزگاره و بعد هم با همون قیافه اخم آلود به گوشه ای کز می کنه و تا منتش رو نکشیم باهامون آشتی نمی کنه، ولی وای از اون روزی که خودش کار خطائی انجام بده و من به جای اینکه دعواش کنم بهش اخم می کنم و باهاش حرف نزنم، خودشو به زمین و زمان می زنه که با من آشتی کنه از سر تا پای منو غرق در بوسه می کنه و هی میگه مامان دیدی با هم آشتی شدیم، دیدی منو دوست داری مگه نه!!! و اون وقت من بیچاره هم که دیگه تحمل دیدن این صحنه ها رو ندارم به آغوش می کشمش و باهاش آشتی می کنم.

پسرم خیلی مهربونه، اونقدر حرفهای احساسی می زنه که هنوز هم وقتی صبح که ازش جدا می شم تا عصر که پیشش برمیگردم دارم به حرفهاش و به کارهاش فکر می کنم، مثلاً هر روز وقتی از سر کار بهش زنگ می زنم و گوشی رو بر می داره اول می گه سلام مامان مهربونم، برام چی خریدی؟ بعد می گه دلت برام تنگ شده آره؟؟؟ من هم دلم برات تنگ شده، پس کی میایی دنبام؟؟؟ بعد هم بدون اینکه جوابی از من بشنوه مامان فری رو صدا می کنه و می گنه بیا مامان مینای خودم باهات کار داره، و من هم که دیگه سر کار غش و ضعف می کنم . . .

از باهوشی هاش بگم که فقط کافیه یک چیزی رو یک بار بهش بگیم، برای همیشه توی ذهنش می مونه، مثلاً دیشب بابا امیرش یک کمی سرما خورده بود و به خاطر اینکه من و رادین هم مبتلا نشیم ماسک زده بود و به رادین گفته بود که نباید نزدیکش بشه و ببوستش، و از اونجائی که عادت داره بی علت روزی چندین بار من و باباشو ببوسه چند مرتبه تا نزدیک امیر رفت برای بوسیدن ولی یادش افتاد و برگشت و گفت نباید بابایی رو بوس کنم آخه مریض می شم مگه نه؟؟

 دیشب وقتی داشتم خونه رو مرتب می کردم یک دفترچه بیمه توی دستم بود که می خواستم بزارمش توی کمد اومده و به زور از دست من گرفته و می گه بزار برم برات دارو بخرم که دیگه مریض نشی، به جرات می تونم قسم بخورم که این بچه شاید یک بار در عمرش دفترچه بیمه دیده باشه، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.

صحبت کردنش کامل شده فقط چند کلمه ای هست که هنوز هم مثل قبل ادا می کنه مثل: عبق (عقب)، شوی شویه (سرسره)، مامان فییی (مامان فری) بنده شده (بسته شده) و . . . کلاً (( ر )) رو نمی تونه خوب تلفظ کنه.

چند تا تکه کلام هم داره که خیلی زیاد به کار می بره مثلاً " من دیگه مرد شدم" و "من دیگه قوی شدم" و این یکی هم از همه جدید تره "من سلطان جنگلم" :-)

 مدتیه که یک باکس از وسایل پزشکی کودکانه امیر براش خریده و به محض اینکه احساس کنه کسی ناراحته سریع می ره و وسایلش رو میاره و طرف رو درمان می کنه، مثلاً دیروز همونطوری که با هم سر دستشوئی رفتن کل کل می کردیم، خودش رو خیس کرد، من به شدت عصبانی شدم و باهاش دعوا کردم، وقتی لباسش رو عوض کردم دیدم بلافاصله رفت و سایلش رو آورد و گوشی رو روی قلب من گذاشت و صدای قلبم رو شنید و گفت خوب دیگه مامان خوب شدی، دیگه عصبانی نیستی مگه نه !!؟؟؟؟

رادین الان دو سال نه ماهه شده و هنوز پوشک می شه و هیچ گونه همکاری هم در این زمینه نمی کنه، نمی دونم علت واقعی اش چیه؟ شاید یک جورایی داره اعتراضش رو نسبت به دوری از من ابراز می کنه و شاید هم واقعاً هنوز عقلش نرسیده که کار خوبی نیست، ولی من و مامانم هر کاری که از دستمون بر می اومده این مدت اخیر انجام دادیم از قبیل صحبت کردن، تشویق کردن، جایزه خریدن و . . . ولی فعلاً که بی نتیجه بوده.

توی این مدتی که ننوشتم چند تا مسافرت رفتیم و عکس های زیادی از رادین گرفیم که گلچینش رو اینجا آپلود می کنم.

 

نوشهر ـ ویلای مجتمع فنی تهران 3/6/90 (رادین و نارمینا و سلما)

آتشگاه ـ رادین و ماهان

منزل مامان فری 1/4/90

 باشگاه بانک مرکزی 28/4/90

 باشگاه بانک مرکزی 28/4/90

باشگاه بانک مرکزی 28/4/90

منزل خودمون 7/5/90

 نوشهر ـ ویلای مجتمع فنی تهران 2/6/90

 



موضوع مطلب :

۱۳٩٠/٦/۱٤ :: ۱:٠۱ ‎ب.ظ

وااااااای پسرم بالاخره رفت مهد کودک، رادین در سن 2 سال و 6 ماه و 15 روزگی برای اولین بار پا به مهد کودک گل دونه ها گذاشت.

مدتها بود که از جلوی هر مهد کودکی که رد می شدیم خوشحالی می کرد و دلش می خواست که بره داخل، یک روز که با رادین برای پرس و جو به یکی از مهدهای نزدیک خونه ی مامان فری رفته بودم تا ببینم شرایط ثبت نام چیه، داخل مهد تولد بود و رادین بی تاب این بود که بره و ببینه توی مهد چه خبره ولی این مسئول سنگدل مهد نذاشت پسرم بره تو و حسابی پشت در گریه کرد و عصبانی بود از اینکه نمی تونه بره توی مهد کودک اونجا بود که تصمیمم رو برای مهد کودک فرستادن رادین جدی کردم البته نه اونجا با اون مسئول بی رحمش که حتی اجازه نداد در اتاق باز باشه تا رادین کوچولوها رو نگاه کنه.

بالاخره روز شنبه 21/3/90 بعد از چند روز آمادگی ذهنی که به رادین داده بودم ساعت 9 صبح در مهد کودک گل دونه ها واقع در خیابان نهم گوهردشت من و رادین با کیف خوراکی های گوناگون و پوشک وارد مهد شدیم.

وقتی وارد شدیم اول همه جا رو با تعجب نگاه کرد و بدون اینکه به من حرفی بزنه و یا اجازه بگیره دستش رو توی دست یکی از مربی ها گذاشت و رفت توی مهد و شروع کرد به بازی کردن، خیلی خوشحال شدم که به این سرعت با محیط خو گرفت، و امیدوار بودم که این خوشحالی دائمی باشه، ولی مسئولین مهد می گفتند که معمولاً بچه هائی که به راحتی وارد مهد می شن بعد از مدتی شروع می کنند به ناسازگاری و با گریه وارد می شن، خلاصه 3 ساعتی اونجا بودیم من هم اون روز رو مرخصی گرفته بودم و تمام مدت توی سالن انتظار نشسته بودم تا پسرم احساس امنیت بیشتری توی محیط داشته باشه، فقط 1 ساعت یکبار می اومد و اسباب بازی جدیدی که کشف کرده بود رو به من نشون می داد و دوباره می رفت، یکی دوتائی هم دوست پیدا کرد، ولی چشمتون روز بد نبینه زمانی که گفتند دیگه برای امروز کافیه و باید ببریش اونقدر گریه کرد و عصبانی شد که خدا می دونه و تا یک ساعت بعد از اینکه از مهد خارج شدیم گریه کرد، البته بخشی از گریه هاش از روی خستگی بود چون خیلی بازی کرده بود.

ولی همونطوری که مسئولین مهد می گفتند فقط 3 روز اول رو بدون گریه و آروم وارد مهد شد از روز سوم تا حالا که بیش از یک هفته است هر روز با گریه وارد مهد شده، البته به محظ اینکه پاش به کلاس خودش می رسه و دوستاشو می بینه ساکت می شه ولی فاصله ماشین تا کلاس خودش رو حسابی از ته دل گریه می کنه، امیدوارم که به محیط عادت کنه و مهد رو دوست داشته باشه.

حس خیلی خوبی از مهدکودک رفتن رادین نداشتم ولی چاره ای هم نداشتم واقعاً نیاز داشت به محیط بازی چون هیچ همبازی دور و برمون نداریم و پسرم شدیداً احساس تنهائی می کرد، این که چند ساعت از روز از خونه دوره و اینکه چه رفتاری باهاش می کنن داره فکرم رو داغون می کنه و فقط به این هستم که با مهد رفتن روحیه بهتر و شادتری پیدا کنه، ناگفته نماند که یک کمی بهتر شده و امیدوارم که روز به روز بهتر بشه.

چند تا عکس هم از درب منزل و ساعات اولیه که وارد مهد شده بود می ذارم.

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع مطلب :

۱۳٩٠/۳/٢٥ :: ۳:٤٥ ‎ب.ظ

باز هم بعد از دو ماه اومدم تا برای پسرم بنویسم، انگار یه جورایی عادتم شده که دو ماه یکبار بنویسم، هر چی می خوام زودتر بیام و بنویسم که کارهای شیرینش یادم نره ولی باز انگار نمی شه.

الان در آستانه دو سال نیمگیه، هنوز موفق نشدم ببرمش مهد کودک هر ماه می گم از اول ماه آینده و اول ماه آینده که می رسه دلم نمی یاد و فکر می کنم وقتی این امکان وجد داره که بچه ام راحت باشه و هر وقت که دوست داره بخوابه وبیدار بشه و  . . . چرا اسیرش کنم، چرا مجورش کنم که صبح زود بیدار بشه و زورکی توی مهد کودک مشغول بازی بشه، ولی از طرفی هم دیگه واقعاً نیازش رو احساس می کنم، چون الان مدتیه که همه کارهاشو با گریه پیش می بره، خیلی زود عصبانی می شه و تحمل هیچ حرفی رو نداره، از بس که مرکز توجه خانواده بوده یک کمی لوس شده، با بچه ها هم زیاد نمی تونه ارتباط بر قرار کنه و فقط با بچه های بزرگتر از خودش که کاملاً درکش می کنن خوبه و بازی می کنه، واقعاً نیاز داره که مدتی از روز رو با بچه ها بازی کنه.

همچنان به (شوفتال) یا فوتبال علاقه منده و همزمان با بازی خودش هم برای خودش گزارش می کنه: (حالا یادین مشتهدی فویصت دایه، توی دیوازه، توی دیوازه) و اون وقته که باید من یا امیر هم تشویقش کنیم وگرنه به بازی ادامه نمیده، تمام حرفهائی که می زنه تقلید از بزرگ هاست، دیشب خیلی جدی داشت با آی پد (کامپیوتر دستی) دائی آرمانش بازی می کرد، آرمان هم هی می گفت می خوام بیام بخورمت، اول یک کمی تحمل کرد بعد خیلی جدی رو کرد به آرمان و گفت: (آیمان ازت خواهش می کنم اذیتم نکن !!!!!)

چند شب پیش با هزار دوز و کلک از خونه بابام بردمش خونه خودمون، وقتی رسیدم خونه تازه یادش افتاد که چرا اومده و دلش می خواسته اونجا بمونه شروع کرد به بهانه گیری و گفت (مامان دلم برای اونا می سوزه) گفتم برای کی مامان جان گفت(برای پدرجان اینا) گفتم چرا دلت می سوزه گفت (خوب من نمی خوام بیام خونه دلم براشون می سوزه) گفتم یعنی دلت براشون تنگ می شه  گفت (آیه) فهمیدم که منظورش دلتنگی نه دل سوختگی بچم همه چی رو با هم قاطی کرده بود. کلمه (چیا) یعنی چرا هم نوک زبونشه و روزی 100 بار می پرسه چرا برای هر چیزی یک چرا داره، مثلاً رادین بیا شام بخور (چیا) رادین بریم بخوابیم (چیا) رادین بیا بازی کنیم (چیا) و . . .

یک حرف خیلی جالب دیگه هم دیروز زد که واقعاً دلم نیومد ننویسم، دیروز عصر وقتی که کنار هم دیگه دراز کشیده بودیم و داشت از وقایع روزمره برام حرف می زد که کجاها رفته و چه کارا کرده و . . . یکهو مثل همیشه با دستهای کوچولوش صورتم رو نوازش کرد و گفت مامان نیگیان (نگران) نباشیا من هواستو (هواتو) دارم !!!!



موضوع مطلب :

۱۳٩٠/٢/۳۱ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ