عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

 

سرشارم از سرور ، لبریزم از لحظه های شکرانه ای با معبود مهربان .

خدایا تورا سپاس می گویم از چنین هدیه بهشتی که به ما دادی ، تورا شاکرم از این همه خوبی و عشقی که به ما عطا کردی . پروردگارا رادینمان را دوست میداریم و از تو می خواهیم که به یمن نامش او را همیشه در زمره  رادمردان بداری و خصایص مردانگی و جوانمردی را در ضمیرش بپرورانی

خدایا سالمش بدار و از شر بلایای زمینی و آسمانی در پناه امن خودت ایمنش باش و نفس ابلیس را در نهادش بمیران

پروردگارا سلامت جسم و روحش را تو ضامن باش و از مهرت  مهربانی ، از بزرگیت بزرگمنشی ، از راستیت راستینی ، از گذشتت صبوری و بردباری به رادین ما عطا بفرما

آمین یا رب العالمین

 

 



موضوع مطلب :

۱۳۸٧/٩/٢٦ :: ٤:٢٧ ‎ب.ظ

 

الان تقریباً دو ساعته که رادین رفته توی 20 روز، مثل برق و باد می گذره به قول عمو محمد چشم به هم می زنیم می بینیم باید براش ماشین بخریم، احسا می کنم چند ساعت پیش بود که به دنیا اومد و با اون قیافه سرخ و متورم توی اتاق زایمان بیمارستان صارم گذاشتنش روی شکمم و من هم با اون حال نزارم پیشونیشو بوسیدم و نوازشش کردم و دستاشو تو دستم گرفتم، از همون موقع احساس کردم که زندگیم عوض شد و وارد یک مرحله دیگه از زندگی شدم باورم نمی شه که روز به روز دارم بهش نزدیکتر می شم و بیشتر دوستش دارم، زندگی من و امیر با اومدن رادین خیلی متحول شده و انگیزه بیشتری برای زندگی پیدا کردیم.

الان تقریبا 4 روزه که اومدیم خونه خودمون و من و امیر به تنهایی از رادین مراقبت می کنیم. 7 روز اول که مامان فری پیشمون بود و از من و رادین حسابی مراقبت کرد بعد هم ما باهاش رفتیم کرج و چند روزی رو هم خونه بابام بودیم و چند تا از دوست ها و فامیل ها اومدن دیدنم و بعد هم که اومدیم تهران مستقیم رفتیم خونه بابای امیر و چند روزی هم اونجا بودیم آخه نگهداری از نوزاد کار خیلی سختیه و چند روز اول احتیاج به همیاری داشتم، آقا رادین ما هم اولین خنده خودشو همونجا انجام داد که دل هممون رو برد، یک روز عصر که علیرضا اومده بود به من و رادین سر بزنه و مشغول صحبت بودیم مامان نسرین  هم داشت به زبونه بچگونه با رادین صحبت می کرد که صدامون کرد و گفت رادین داره می خنده همه سراسیمه رفتیم بالای سرشون دیدیم که کاملا لبخند می زنه و وقتی مامان نسرین باهاش صحبت می کنه می خنده و همون لحظه هم من یک عکس از اولین خنده اش گرفتم و یکی از بهتری لحظات زندگیم رو ثبت کردم. آقا رادین در سن 13 روزگی یعنی در تاریخ 17/9/87 اولین لبخند خودش رو به دنیا زد.

الان چند روزه که وقتی صبح ها با صدای رادین از خواب بیدار می شم فکر می کنم که بهترین روزهای عمرم رو دارم میگذرونم امیدوارم که این روزها برام تمامی نداشته باشه و رادین روز به روز زندگیمونو قشنگ تر کنه.

 

 

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸٧/٩/٢٤ :: ۱:٢٦ ‎ق.ظ

 

دیشب مراسم نام گذاری آقای سید رادین مجتهدی بود.

پدر، مادر و برادرهای امیر و پدر، مادر و برادرهای من به اضافه خاله فرزانه خاله امیر و خاله ملوک خاله من در این مراسم شرکت کردند. ساعت 9 شب همه با هم رسیدند و در ابتدا به صرف میوه و شیرینی مشغول شدند آخه رادین خواب بود، بعد از یک ساعت دیدیم که اگه مراسم را به تعویق بندازیم خیلی دیر میشه تصمیم گرفتیم رادین را در حالت خواب به مراسم بیاریم. بابا عباس اول رفت و وضو گرفت و بعد از کلی راز و نیاز با خدا و زیر لب حرف زدن با خدا رادین رو بغل خودش گرفت و در حالت خواب در گوش سمت راستش اذان و در گوش سمت چپش اقامه را گفت و در بین گفتن اذان و اقامه هم نام رادین را چندین بار تکرار کرد و بعد هم دفترچه بانکی رو که براش باز کرده بود و مبلغی هم پول توش گذاشته بود روی پتوی رادین گذاشت متعاقباً مامان نسرین هم یک تراول چک و دائی علیرضا هم چند تراول چک به دفترچه اضافه کردند و پسرمون رو حسابی پولدار کردن و بعد هم همه افراد حاضر یکی یکی رادین رو بغل کردن و باهاش عکس گرفتن و حسابی پسرمون رو خسته کردن اون هم در نیمی از این مراسم خواب بود و اصلا متوجه نبود که دارن باهاش چی کار می کنن و بعد هم آهنگ گذاشتن و یک مقداری بزن و برقص کردن و شب خوب و بیاد موندنی رو برای ما به جا گذاشتن.

از همه کسانی که اومدن تشکر می کنم برای من و امیر که شب بسیار خوب و بیاد موندنی بود.

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸٧/٩/٩ :: ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ

بالاخره روز موعود فرا رسید و آقا رادین ما هم به دنیا اومد

رادین در روز ۵ آذر ١٣٨٧ برابر با ٢۵ نوامبر سال ٢٠٠٨ میلادی در ساعت ٠٠:٠۵ دقیقه بامداد با 490/3 کیلوگرم وزن و 52 سانتی متر قد در بیمارستان صارم واقع در شهرک اکباتان به دست خانم دکتر زهرا نادری که از پزشکان تیم  آقای دکتر ابوطالب صارمی هستند به دنیا آمد.

رادین از ساعت ١٢ظهر روز دوشنبه ۴ آذر ماه ١٣٨٧ تلاش به آمدن به این دنیا کرد تا بالاخره ساعت ٠٠:٠۵ روز سه شنبه 5 آذر ماه با تلاش عده ای از پرسنل بیمارستان صارم و با تلاش بی وقفه خانم دکتر زهرا نادری متخصص زنان و زایمان پاشو به این دنیا گذاشت در طول این چند ساعت دو تا از مادربزرگها در سالن انتظار بیمارستان نشسته بودند و دست به دعا بودند. بابا امیرش هم که از زمان شروع دردها پیش من بود تا زمانی که رادین پا به این دنیا گذاشت و کمک بزرگی به من کرد و برای من دلگرمی خیلی خوبی بود و واقعاً اگر امیر نبود فکر می کنم که طاقت نمی آوردم و این شیوه که پدر بچه موقع به دنیا اومدن می تونه بالای سر مادر باشه رو باید از دکتر صارمی ممنون باشیم. موبایل ها هم که بی وقفه زنگ می خوردن و همه منتظر بودن خبر سلامتی رادین رو از امیر بگیرن. خلاصه که این آقا بعد از 9 ماه و 9 روز تمام به زور و با کلی ناز پا به این دنیا گذاشت و امیدوارم که بتونه زندگی خوبی رو شروع کنه و من و امیر هم بتونیم مامان و بابای خوبی براش باشیم.

الان که این متن رو می نویسم دقیقاً دو روز از به دنیا اومدن رادین می گذره و توی همین دو روز زندگی برای من و امیر رنگ و بوی خاصی گرفته و هر دومون فکر می کنیم که دوباره عاشق شدیم و آنقدر به رادین وابسته شدیم که نفسش به نفسمون بسته و اصلاً طاقت گریه کردنش رو نداریم.

فکر می کنم رادین هم جزء نوزادهای خیلی خوبه چون اصلاً ما رو اذیت نمی کنه و اکثر اوقات رو در خواب میگذرونه و یا داره شیر می خوره.

در این دو روز هم کلی ملاقات کننده داشته چه زمانی که توی بیمارستان بودیم و از وقتی هم که خونه اومدیم کلی از دوستان و فامیل ها برای دیدن رادین اومدن خونمون و خونمون رو گل بارون کردن. بابابزرگ و مامان بزرگش (بابا عباس و مامان نسرین) هم گفتن فردا شب رو برای نام گذاری انتخاب کردن و می خوان بیان اینجا و کلی مراسم داریم که مفصلاً در موردش می نویسم.

در ضمن از اینکه نمی تونم براتون عکس بزارم شرمنده ام چون سایتی که واردش میشیم و می تونیم از طریق اون عکس رو اینجا Load کنیم خرابه و من فعلا نمی تونم براتون عکس بزارم.

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸٧/٩/٧ :: ۱:٠۱ ‎ق.ظ

 

بالاخره روز موعود فرا رسید امشب من و امیر حال عجیبی داریم و در عین حال که خوشحالیم مضطرب هم هستیم. تمام مقدمات رو برای فردا آماده کردیم (امیر شناسنامه ها و مدارک مورد نیاز برای بیمارستان رو آماده و توی یک کیف جمع آوری کرده من هم ساک مربوط به وسائل شخصی خودم و وسایل اولیه مورد نیاز رادین رو آماده کردم).

در ضمن امشب تولد خودم هم هست امیر وقتی از سر کار اومد با یک دسته گل خوشگل وارد خونه شد و منو خیلی خوشحال کرد. امروز من از طرف دوستان و فامیل ها هم تلفن باران شدم چون هم تولدم بود و هم اینکه می خواستن از آومدن پسرکمون خبر بگیرن.

امروز با دکتر نادری مجدداً تلفنی صحبت کردم و به من کلی دلداری داد و گفت نگران نباشم که درد ندارم و با من برای فردا صبح ساعت 10 در بیمارستان قرار گذاشت و گفت با آمادگی کامل بیا بیمارستان و نگران هیچ چیز نباش، فردا صبح عازم بیمارستان هستیم و به امید این هستیم که با یک پسر کاکل زری صحیح و سالم به خونه برگردیم.

مامان میناقلب



موضوع مطلب :

۱۳۸٧/٩/۳ :: ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ