عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

هر کجا که باشه دوربین رو که می بینه ژست می گیره

اولین کنسرت تشویق

یک وقت فکر نکنین رادین داره میکروفون رو می خوره ها، ایشون دارن آواز می خونن چشمک

پسرم با شجاعت تمام ماهان رو گرفته و با هم موتور سواری می کنن

 

دیگه هیچ چیز توی خونه از دست رادین در امان نیست، لوازم صوتی و تصویری، کنترل ها، تلفن، موبایل و . . .  همگی از آب دهان آقا رادین تبرک شدن، مدتیه که من و بابا امیر نتونستیم با خیال راحت بشینیم و غذا بخوریم در اسرع وقت خودش رو می رسونه و به سوی بشقاب حمله می کنه دیگه از اون آقا رادین ساکت و آروم که فقط نگاه می کرد خبری نیست و فقط در عرض چند ثانیه خودش رو از یک طرف خونه به طرف دیگه می رسونه البته بسته به اهمیت موضوع داره چون دو  روش برای رسیدن به هدفش وجود داره یکی سینه خیزه که مدت طولانی که یاد گرفته و خیلی حرفه ای می ره و یکی دیگه چهار دست و پاست که تازه یاد گرفته و با سرعت خیلی کم حرکت می کنه.

جدیداً هم هر کجا که دور هم جمع باشیم و دور و برمون شلوغ باشه آقا شروع می کنن به معرکه گرفتن و با خنده و جیغ های کوتاه کوتاه نظر همه رو به خودش جلب می کنه و یا اینکه خیلی جدی می زنه زیر آواز و اصوات نا مفهوم از خودش خارج می کنه و دستش رو به سمت بالا می گیره و خلاصه حسابی دلبری می کنه.

الان رادین 5 تا دندون داره و چند تا شیرین کاری یاد گرفته مثل: دست دستی، نی نای نای و گیلی گیلی حوضک و بیشتر وقت ها قاطی می کنه و وقتی بهش می گیم دست دستی، گیلی گیلی حوضک می کنه و یا برعکس و هر دفعه با ذوق و هیجام من و بابا امیرش روبرو میشه و تعجب می کنه که من و امیر چقدر به خاطر یک دست دستی کردن ذوق می کنیم و می بوسیمش.

چند روزی هم هست که وقتی صبح ها می خواهم بذارمش پیش مامان فری از توی راه نق نق می کنه و بعضی وقتها هم بغض می کنه می فهمه که می خوام بذارمش و برم و کلی اعصابم خورد می شه آخه وابستگی شدیدی به من پیدا کرده و تمام مدت که من خونه هستم خودش رو به من می چسبونه، فقط امیدوارم یک روزی این تنها گذاشتن ها براش عادی بشه برای من که هنوز عادی نشده و هر روز که می گذره بیشتر غصه می خورم.

 

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٦/٢۸ :: ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ

این یک گربه است خوشمزه

این عکس مخصوص خاله نسیم که عکس بعد از آرایشگاه رو خواسته بود ماچ

یک عروسک میون چند تا عروسک دیگه قلب

کی می گه من خیلی جدی ام ابرو

 



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٦/۱٦ :: ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ

 

تازگیها احساس بزرگ شدن رادین را با تمام وجود درک می کنم، حسی سرشار از غرور دارم اما نگران نیز هستم، هر روز که می گذرد نگرانی من نیز بیشتر می شود و در دفتر برنامه ریزیهای زندگی جدول برنامه های مخصوص رادین بزرگتر و بزرگتر می شود و هر زمان که رادین مرا درک کرد به او آموختنی های زیر را خواهم آموخت تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

  •  ­او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم می آموزم که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد.
  •  ­به او خواهم گفت، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود.
  •  ­به او می آموزم که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست.
  •  ­می دانم که وقت می گیرد اما به او خواهم آموخت که اگر با کار و زحمت خویش 1000تومان کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین 100000تومان بیابد.
  •  ­به او می آموزم که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذرخواهم داشت
  • ­  به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور خواهم شد.
  •  ­به او خواهم گفت سخنان همه را گوش کند اما آنها را از صافی حقیقت عبور دهد تا تنها خوبی ها را درک کند.
  • ­ به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش خواهم داد .
  •  ­به او می گویم تعمق کند. به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود.
  •  ­به پسرم می آموزم که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد.
  •  ­به پسرم یاد خواهم داد تا با ملایم ها، ملایم و با گردنکشها، گردنکش باشد.
  •  ­به او خواهم گفت به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.
  •  ­به پسرم یاد خواهم داد که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
  •  ­ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش خواهم داد.
  •  ­به پسرم یادخواهم داد که در اوج اندوه تبسم کند.
  •  ­به اومیاموزم که از اشک ریختن خجالت نکشد.
  •  ­به او یادخواهم داد که  می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
  •  ­به او می گویم که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
  •  ­به معلمش خواهم گفت: در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد.
  • . . .

 

بابا امیر



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٦/۱٥ :: ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ

 

رادین و دائی آرمان قبل از کوتاهی مو زبان

 

گل پسر مامانی بالاخره برای اولین بار رفت آرایشگاه آخه دیگه موهاش خیلی بهم ریخته شده بود و هی می اومد توی صورتش و حسابی قیافش رو بهم ریخته کرده بود.

دائی عادل ساعت 6.30 بعداز ظهر روز چهارشنبه 4 شهریور ماه برای رادین وقت آرایشگاه گرفته بود و برای اولین بار موهای رادین به دست آقا رضا دوست دائی عادل که صاحب آرایشگاه ماهان واقع در جهانشهر کرج کوتاه شد.

بر خلاف تصور من و بابا امیر که فکر می کردیم زیر دست آرایشگر گریه می کنه، خیلی آرام و ریلکس نشسته بود و هر از گاهی با چشمش قیچی و شانه را تعقیب می کرد و باعث می شد که تسلط آقای آرایشگر بهم بریزه، البته دائی آرمان و بابا امیر دائماً بساط سرگرمی رو فراهم می کردند و با وسایل مختلف از جمله موبایل حواسش رو پرت می کردن.

در هر صورت پسرم خیلی خوشگل شد و یک پسر واقعی شد. قلب

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٦/۸ :: ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ

موقع چهار دست و پا رفتن خسته که می شه با به عبارتی فضولیش که تموم می شه این فیگور رو به خودش می گیره فرشته

 

 

این هم رادین به یک دختر بی دندون به اسم عسل  خنده 



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٦/۱ :: ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ

باورم نمی شه که رادین 9 ماهه پا به این دنیا گذاشته مثل برق و باد می گذره و من هنوز فکر می کنم که یک نوزاد کوچولو دارم. ولی واقعیت اینه که رادین داره بزرگ می شه و مثل یک آدم کاملاً بزرگ به رفتارها و صداها واکنش نشون می ده و حرکاتش خیلی جالب شده، و با نگاهش و اصوات بی مفهومی که از خودش در میاره کاملاً با من حرف می زنه، بیشتر از اینکه بزرگ شدن رادین و گذر زمان رو باور نمی کنم مادر شدنم رو باور نمی کنم و هر چه که بیشتر می گذره احساسم به رادین صدچندان می شه و وابستگیم بیشتر و بیشتر می شه و فکر می کنم که زندگی بدون رادین دیگه برام مفهومی نداره. هر روز صبح که می خوام بیام سرکار و رادین رو خونه مامانم می برم می بینم که موقع جدا شدن ناراحته و با اون نگاه مهربون و قشنگش بهم می گه که منو تنها نزار و با حالت خواب آلودگی دست و پا می زنه و نمی خواد از بغل من بیرون بره اون لحظات برام بدترین لحظاته و انگار قلبم داره چنگ می خـــوره زمان خیــلی به کنــدی می گذره و نفس کشیدن برام سخت می شه نمی فهمم که چطور پله ها رو تا پائین طی می کنم و تا زمانی که به سر کار می رسم سرم منگه و به حال خودم نیستم.

ولی باز هم خدا رو شکر می کنم که رادین مادر بزرگ خوبی داره و جای راحتی داره و من مجبور نیستم برای سر کار اومدن رادین رو به مهد کودک بزارم.

 

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٦/۱ :: ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ