عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

radin_nazi@yahoo.com

این آدرس ایمیل رادینه !!!!!!

اگر کسی با رادین کار داره می تونه بهش ایمیل بزنه زباننیشخند



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٧/٢٩ :: ٩:٠۳ ‎ب.ظ

امروز تولد یکسالگی وبلاگ رادینه، خیلی خوشحالم از اینکه تونستم براش این وبلاگ رو درست کنم و خاطراتش رو ثبت کنم، اینو می دونم رادین از اینکه خاطرات کودکی اش رو می تونه به طور واقعی بخونه حتماً خوشحال می شه، امیدوارم که بتونم این راه رو ادامه بدم تا زمانی که خودش بتونه خاطراتش رو بنویسه.

امروز رادین ده ماه و بیست و چهار روزه شده، هفت تا دندان داره، چهار دست و پا میره، یازده کیلو وزن داره و به خیلی از رفتارهای ما واکنش نشون می ده، از تخت و یا مبل بالا میره، گاز می گیره، و دوست داره خوراکی هائی رو بخوره که بتونه بجوه و راحت الحلقوم نباشه، با اون دستای کپلش بشکن می زنه (انگشت شصت و انگشت اشاره رو به هم دیگه می زنه) و آواز می خونه و . . . و خلاصه از نظر دکترش یک بچه کامل و بدون مشکله، امیدوارم که همیشه سلامت باشه و مثل الان شاد و سرحال باشه و به زندگی من و امیر شادی و نشاط ببخشه. و از خدا می خوام که من و امیر هم بتونیم مادر و پدر خوبی براش باشیم.

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٧/٢۸ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ

همین چند دقیقه پیش یک خبر شنیدم که خیلی خوشحال شدم:

هوراخاله گیتا توی شکمش نی نی دارههورا

از خوشحالی نمی دونم چی کار کنم، از صمیم قلب خوشحال شدم که خاله گیتا باردار شده و داره برای رادین یک دوست می یاره، آخه گیتا یکی از بهترین دوستای منه و از وقتی رادین به دنیا اومده بود من خیلی بهش اصرار می کردم که نی نی بیاره و زندگی خودش و شوهرش رو شیرین تر کنه.

خلاصه که خاله گیتا و عمو فرشید به توصیه های اطرافیان گوش کردن و به قول معروف  شیرین ترین اشتباه زندگی شون رو انجام دادن چشمک

به امید اینکه این خانم یا آقا کنجد (به قول گیتا) صحیح و سالم به دنیا بیاد و برای مامان و باباش خوش قدم باشه  قلبهورا

 

این خانم خوشگل برنده جایزه زیباترین لبخند جهان شدن ماچ

انشا الله نی نی خاله گیتا این شکلی بشه خجالت 

البته مامان و باباش این شکلی نیستن نمی دونم چرا توقع دارم نی نی شون این شکلی بشه فرشته



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٧/٢٥ :: ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ

پسرکم تا حالا سرما نخورده بود، با وجود اینکه من و باباش توی این مدت که رادین به دنیا اومده چند بار سرما خورده بودیم ولی رادین تا حالا دوام آورده بود و سرما نخورده بود یکی دو روزیه که خیلی بی تاب بود و خیلی نق می زد من هم هر کاری که از دستم بر می اومد انجام می دادم برای اینکه آروم بشه، باهاش بازی می کردم دائم بقلش می کردم ولی فایده ای نداشت نمی دونستم که چه مشکلی داره و خیلی ناراحت بودم که کاری از دستم بر نمی یاد. خلاصه از دیروز صبح شروع کرد به سرفه و عطسه و آب ریزش بینی و . . . دیگه چشمتون روز بد نبینه که پسر گلم سرما خورده بود، با هر یک عطسه و سرفه ای که می کرد دل من و امیر رو می لرزوند و ما کلی غصه می خوردیم چون رادین خیلی مظلوم شده بود و با اون چشمای بی حالش فقط ما رو نگاه می کرد و نق می زد حتی حوصله بازی با اسباب بازی هاش رو هم نداشت، تا عصر صبر کردیم و عصر برای اولین بار بود که رادین رو به خاطر بیماری دکتر می بردم و دکتر هم بعد از بررسی سرما خوردگی و تجویز دارو یک چکاپ ماهیانه هم انجام داد و گفت که از لحاظ قد و وزن رشد خوبی داشته و دیروز که دقیقاً ده ماه و سیزده روزش بود 11 کیلو وزن داشت و از این لحاظ رضایت من و باباش رو جلب کرد.

از خدای بزرگ می خوام که رادین دیگه هیچ وقت مریض نشه چون من اصلاً طاقت دیدن بی حالی رادین رو ندارم و دیشب تا صبح پیشش بودم و ازش مراقبت کردم الان هم اومدم سرکار همه فکر و ذهنم پیش رادینه.

قلبقلبقلب((رادین عزیزم من و بابا امیرت عاشقانه می پرستیمت))قلبقلبقلب

 

 این هم یک عکس از اون چشم های مظلومش بعد از اومدن از دکتر

 

 این عکس ها هم از شازده پسر در روز 5 شنبه 16 مهر ماه که تولد خاله سهیلا بود و ما رفته بودیم اونجا گرفته شده (تازه موهاشم سیخ سیخی درست کرده بود) زبان

 



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٧/۱٩ :: ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ

این هم دو تا عکس از پسر قشنگم که روز جمعه 10/7/88 که با همکارای بابا امیر رفته بودیم آتشگاه ازش گرفتم. (آتشگاه یک جای خوش آب و هوا و زیبا و سر سبز در اطراف کرج) اونجا هم طبق معمول حسابی معرکه گرفت و کلی برای همه با اون دستای کوچولوش نی نای نای کرد.

 

 

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٧/۱٥ :: ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ

امروز رادین ده ماهگی رو تمام و وارد یازده ماهگی شد، دیگه می تونه یکی دو ثانیه ای بدون هیچ کمکی بایسته، معمولاً وقتی به میز یا صندلی می رسه به کمک اون می ایسته و بعضی وقتها دستهاش رو ول می کنه و چند ثانیه ای تعادل خودش رو حفظ می کنه، و از این کار خیلی لذت می بره، چند شب پیش که من و بابا امیرش برای صرف شام سر میز نهارخوری نشسته بودیم، رادین متوجه غیبت ما نشده بود و با یک دست خودش رو آویزان یکی از کاناپه ها کرده بود و داشت تلوزیون می دید و هر از چند گاهی با شخصیت های توی تلوزیون صحبت می کرد، ما هم بی هیچ صدائی فقط از پشت نظاره گر بودیم، حدود 15 دقیقه ای شام ما طول کشید و وقتی به پیش رادین بازگشتیم و چشم رادین به ما خورد بغض کرد و شروع به گریه کرد، انگار تازه یادش افتاده بود که مدتیه که تنهاست، و همون موقع به آغوش کشیدمش و غرق در بوسه اش کردم و از اون شب فهمیدم که واقعاً همه چیز رو می فهمه و بیشتر و بیشتر عاشقش شدم. 

اصوات جدید هم که دیگه نگین و نپرسین اااااااا بببببببببب گگگگگگگگگ و جدیدن مممممممم هم اضافه شده و معمولاً وقتی می خواد شیر بخوره از مممممممم استفاده می کنه لبخند

وقتی که سرکار هستم دلتنگی هام روز به روز بیشتر می شه، نه اینکه عادت نکردم بلکه بدتر هم شدم.

به امید دیدن رادین ساعت 5 بعد از ظهر

 

 

 

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٧/٦ :: ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ