عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

این هم عکسهای آتلیه رادین که قبلاً قولش رو داده بودم.

 

 

 



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٩/٢٥ :: ٩:۱٦ ‎ق.ظ

واکسن یکسالگی رادین رو در تاریخ 14/9/88 در مرکز بهداشت کرج با کمی تاخیر زدیم. بر عکس همه واکسنهایی که تا حالا زده بود و همیشه توی دو تا پاش می زدن این بار توی یکی از بازوهاش زدن و خوشبختانه اصلاً گریه نکرد. و گفتن که تب هم نمی کنه و احتیاجی به قطره استامینوفن هم نداره البته گفتن 7 تا 10 روز طول می کشه که عوارضش رو نشون بده. البته طی همون شنبه و یکشنبه یک کم بی قرار و عصبانی بود که احتمالاً ناشی از درد محل واکسن بود ولی خدا رو شکر فعلاً که تب نکرده و حالش خوبه.

مثل همه مامان هائی که نی نی های هم سن رادین دارن و از بزرگ شدن نی نی هاشون نوشتن می خوام از تغییرات رادین بعد از یک سالگی بنویسم.

از وقتی که یکسالش شده احساس می کنم که خیلی بزرگ شده و دیگه خیلی چیزها رو متوجه می شه مثلاً وقتی گوشی تلفن یا موبایل رو پیدا می کنه قبل از اینکه بزاره دمه گوشش و اصوات نا مفهوم از خودش دربیاره اول چند تا از دکمه هاشو فشار می ده یعنی داره شماره می گیره و بعد می ذاره دم گوشش و بعد از مدتی که مثلاً صحبت می کنه چند ثانیه صبر می کنه و فقط سر تکون می ده یعنی داره صحبتهای طرف مقابل رو گوش می کنه و دقیاقاً کاری رو می کنه که بزرگترها انجام می دن.

جدیداً ارتباط بین خودکار و کاغذ رو فهمیده و به محض اینکه یک خودکار در دسترش باشه می گرده و یک روزنامه ای مجله  ای چیزی پیدا می کنه و خودکار رو می کشه روی اون یعنی دارم می نویسم بعد هم نگاهی زیرچشمی به من و باباش می کنه اون موقع است که من و امیر دیگه طاقت نمی یاریم و حمله می کنیم و سرتاپاشو غرق در بوسه می کنیم.

دیشب بابا امیر تلفن اسباب بازی (تاکی واکی) رادین رو که دائی آرمان برای تولدش کادو آورده بود داشت تعمیر می کرد و در مرحله آخر با پیچ گوشتی پیچاش رو سفت کرد و تلفن رو به رادین داد در این مدت رادین با دقت تمام به دستهای باباش خیره شده بود و وقتی کار باباش تموم شد با زور پیچ گوشتی رو از باباش گرفت و افتاد به جون تلفن پیچ گوشتی رو روی تمام پیچ ها می گذاشت و مثلاً می پیچوند. دیگه با این کارش دل بابا امیر رو برد. سراپای بابا امیر رو غرور فرا گرفته بود و از اینکه پسرش مهندسی کرده بود خیلی خوشحال بود.

الان چند روزه که دارم تلاش می کنم رادین رو به تخت خوابش عادت بدم ولی فکر می کنم تا زمانی که شیر می خوره نمی تونم این کار رو بکنم چون فقط 5 دقیقه تختش رو تحمل می کنه و خیلی سریع می خواد ازش بیاد بیرون و بلند می شه و می ایسته و عصبانی می شه.

این کوچولوی مهربونه من الان فقط تنها نشانه محبت کردنش گاز گرفتنه و هر کسی رو که خیلی دوست داره لپش رو گاز می گیره امروز یک سال و 10 روزشه و 5/12 کیلو شده و قدش هم 78 سانت شده.

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٩/۱٥ :: ٢:٠٦ ‎ب.ظ

تولد رادین بالاخره با حضوری جمعی از اقوام و دوستان به با شکوه ترین شکل ممکن در تاریخ 5/9/88 برگزار شد. چند روزی بود که من و امیر در تهیه و تدارک این جشن بودیم و خدا رو شکر به خوبی و خوشی برگزار شد و آنچه در توان داشتیم برای پسر گلمون انجام دادیم.

40 نفر از اقوام و دوستان رو برای تولد دعوت کرده بودیم که تقریباً همگی اومدن و با اومدنشون من و امیر و رادین رو بسیار خوشحال کردن و جا داره که از همه شون بابت تشریف فرمائی و کادوهای بسیار خوبشون تشکر کنم.

رادین هم که توی اون شلوغی و سر و صدا فقط می رقصید و بشکن می زدن و از اینکه این همه میهمون توی خونمون هستن خیلی خوشحال بود و از این بغل به اون بغل می رفت و مثل مردانی که وقتی کراوات می زنن با شخصیت می شن انگار باشخصیت تر از قبل شده بود و فقط به روی همه لبخند می زد. ناگفته نماند که حدود 1 ساعتی هم در همون شلوغی و هیاهو خابید و حسابی سر حال شد و زمان کیک بریدن حسابی سر حال بود و موقع کادو باز کردن هم تقریباً توی بغل همه کسانی که کادو آورده بودن رفت و رقصید و حسابی شادی کرد.

از شانس بد ما دوربین عکاسی مون توی همین حین خراب شد و نتونستیم اون طور که باید و شاید از مراسم عکس بگیریم این چند تا عکس رو هم که خاله سهیلا گرفته براتون می زارم. البته شب بعد از تولد بردمش آتلیه و بزودی اینجا عکسهاشو می زارم.

از احساس خودم و امیر هم باید براتون بگم که خیلی حس خوبی بود، زمانی که میهمان ها رو از طریق تلفن دعوت می کردم و می گفتم که تولد یکسالگی رادینه همه تعجب می کردن که چه زود یکسال گذشت.

برای خودم هم دقیقاً این حس بوجود اومده بود و اصلاً باورم نمی شد که یکسال از به دنیا اومدن رادین گذشت. ساعت 12 شب چهارشنبه که 4 آذر بود زمانی بود که رادین دقیقاً یک سال قبل به دنیا اومده بود من و امیر و رادین هر سه پیش هم نشسته بودیم و من و امیر نا باورانه به یک سال قبل فکر می کردیم. و در تمام طول مراسم هم من اصلاً انگار که توی اون فضا نبودم و روحم در یک سال گذشته و توی بیمارستان صارم بود. وقتی چشمم به رادین می افتاد حس خوبی بهم دست می داد و از اینکه خدا رادین رو به من داده به خودم می بالیدم.

شب خوب و به یاد ماندنی رو گذروندیم. 

 

 

 

 

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٩/۸ :: ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ

یک سال گذشت . . .

یک سال از آمدنت گذشت

یک سال از هم نفسم بودنت گذشت

یک سال از دوباره عاشق شدنم گذشت

یک سال از سه نفری شدنمان گذشت

یک سال از مادر شدن من گذشت

یک سال از پدر شدن امیر گذشت

یک سال گذشت اما چه زود گذشت

تو از امروز یک ساله ای و من هنوز باور ندارم که تو را دارم.

ای کاش می توانستم اندازه دوست داشتنم رو بنویسم، ای کاش می توانستم میزان وابستگی ام نسبت به تو را بنویسم. اما افسوس که قادر به بیانش نیستم.

رادین عزیزم خیلی دوستت دارم و از صمیم قلب تولد یک سالگی ات رو تبریک می گم.



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٩/٥ :: ۳:٢۳ ‎ب.ظ

چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز آغاز تنفس و چه عجیب است روز ابتدای بودن و چه شیرین است امروز ... ، یکسال ازاولین ضرب آهنگ عاشقانه و نفس گرم اهورایت که در زندگیمان پیچید می گذرد. امروز روزی است که تو آغاز شدی و در وجود من و مینا زمزمه عشق جاودانه کردی، امروز 100 شاخه گل رز را در سبدی آکنده از صفا برای تو که حکایت بی انتهای عشقمان هستی در بال کبوتران سفید شوق می آویزم تا 5 آذر زاد روز سبزت را به میهمانی ترنم و ترانه بنشینیم و بر گونه های معصومت بوسه های عشق  بنشانیم و چون پروانه بر گرد شمعت چرخیدن آغاز کنیم. امروز روز تواست، رادین عزیز ای تنها بهانه عشق، اولین جشن تولدت مبارک.

بابا امیر



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٩/٥ :: ۳:۱٩ ‎ب.ظ

 

فقط چند ساعت از تولدمون می گذره

 

تولد یک ماهگی در حال خمیازه کشیدن. همون شبی که حال مامان و بابا رو حسابی گرفتیم و همش خواب بودیم فقط چند دقیقه بیدار بودیم اونم بزور چند تا عکس کج و کله ازمون گرفتن.

 

دو ماهگی در کرج

 

این هم پایان سه ماهگی (آخی تازه داریم شکل و قیافه ای می گیریم) چشمک

 

چهار ماهگی ما در کلاردشت و در میون جمعی از اقوام به پایان رسید.

 

پایان پنج ماهگی و اولین مسافرت به زنجان

 

و اما شش ماهگی در تنکابن در کنار همکاران بابا امیر

 

این مامان و بابا هی ما رو می برن مسافرت این هم پایان هفت ماهگی در رامسر

 

هشت ماهگی در کردان

 

بالاخره توی نه ماهگی ما رو بردن آرایشگاه تا اون موهای آشفته مون مرتب بشه

 

اینجا تازه ده ماهمون شده و در حال خرابکاری هستیم

 

این هم یازده ماهگی و دومین سفر به زنجان

 

عکس های دوازده ماهگی رو هم مامان مینا تا چند روز آینده منتشر می کنه خجالت

 



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٩/۳ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ

تولد عشق(تقدیم به همسرمهربانم)

همکنون زیباترین لحظه های ناب عاشقی را با تمام وجود احساس می کنم . باز یکسال دیگر از با هم بودنمان گذشت ، امروز زیباترین روز من است تا در آسمان پاک عشقت پرواز چلچله هارا به نظاره بنشینم و در رودخانه پراز مهربانیت  جاری شدن زلال  عاطفه را معنی نمایم .

 5 سالی است که آغازین روزهای آخرین ماه فصل خزان برایم بوی بهار حضور تورا دارد و ترنم باران عشقت بربام خانه کوچک دلم آواز عشق سر می دهد ، گویی آذرماه خود به تنهایی همه ماه های سال های زندگیم گشته و سومین روز آذر هر سال آذرخش چشمان تو در بطن سرزمین وجودم می تابد . از سال گذشته میهمانی عشقم با حضور فرشته کوچکی از بهشت برین پرشکوه تر از همیشه گشته .حالا  آذر ماه برایم ماه عاشقی است و مستانه به سمابرخواهم خواست و دیوانه وار چرخ خواهم زد و هو هو کنان شاکرخداونگار عشق خواهم بود که بهانه های عاشقی مرا با وجود تو و رادینمان جواب داد .

مینای من ! همیشه مدیون تو هستم و خواهم بود، آنقدر خوب و عزیزی که واژه قدردانی در حضور ت گمگشته ای بیش نیست. اکنون سرشارم از غرور و لبریزم از سرور که تورا دارم ، هنوز هم هروقت که  در تنهایی روزانه ام به یادت می افتم ضرباهنگ دلم تندتر میشود و بی تو تنهایی را احساس می کنم  . راستی امسال همزمان با سالروز تولدت مادر    یک فرشته کوچولو هستی و دیگر بهشت زیرپایت قرارگرفته است ، پس بوسه برپایت میزنم باشد که سجده برخاک بهشت زده باشم .

"عشقم تولدت مبارک "

قلبهمیشه دوستت دارمقلب

امیر 3/9/88  



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٩/۳ :: ۱:٥۳ ‎ب.ظ

آذرماه را دوست داشتم به خاطر اینکه در این ماه متولد شدم.

ولی حالا بیشتر از قبل این ماه را دوست دارم چون عشقم هم در این ماه متولد شده است.

تولد خودم و عشقم در راه است.

تولدمان مبارک قلب

 

مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸۸/٩/٢ :: ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ