عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

امروز رادین دو سال و یک ماه و پانزده روزه شد.

به نظر من که به اندازه یک آدم 15 ساله می فهمه، به همه چیز واکنش نشون میده و اظهار نظر می کنه، الان 4 روزه که ما اسباب کشی کردیم به خونه جدید، وقتی برای دومین بار رادین رو به خونه جدید می بردیم، وارد منطقه جدید که شدیم شروع کرد به سئوال کردن و هی گفت "مامان کوجا میریم" "بابا کوجا میریم" و بدون اینکه منتظر جواب بشه ادامه داد "آهان داریم می ریم خونه ژدید" 

2 روز بعد از اینکه دیگه ساکن شده بودیم یک روز صبح ساعت 5.30 که بیدار شدم و در حال حاضر شدن بودم صدام کرد "مامان مینا بیا" وقتی رفتم پیشش با صدای آروم و چشم های بسته بهم گفت "مامان یادین خونه ژدید دوشت دایه" و اون موقع بود که دیگه می خواستم بچلونمش که مجدداً خوابش برد.

کلاً کلمات رو خیلی خوب ادا می کنه و فقط چند کلمه ای رو خیلی خنده دار تلفظ می کنه، مثلاً به فوتبال می گه شوفتال و هر چه تلاش می کنیم که درست بگه هیچ فایده ای نداره، به دائی علیرضا می گه "دائی اضیا" و بعضی وقتا که خیلی سریع می خواد صدا کنه میگه "دضیا" البته دیگه باید از جمله هاش بنویسم چون جمله سازی اش هم حسابی خوب شده، دیشب که برای اولین بار در زمستان امسال برف می بارید رفته بود بالای مبل کنار پنجره و به بیرون نگاه می کرد خیلی آروم گفت "وای خدای من بییونو کفایو بببین مامان" (منظورش بیرون بود و به برف هم می گه کف) و بعد هم بلافاصله برگشت و به من نگاه کرد که ببینه چه واکنشی نشون می دم چون این جمله رو اولین بار بود که می گفت. من هم که حمله کردم به طرفش و سرتاپاشو بوسیدم.

تقریباً دیگه به سر کار رفتن من عادت کرده، وقتی که صبح ها بیدار می شه و می بینه که دارم لباساشو تنش می کنم می گه "مامان می خواهی بری سرکار، یادین میه خونه مامان فیدی" و منتظر می شه که من جملاتشو تائید کنم. و موقع خداحافظی هم با من بای بای می کنه. البته هنوز هم هر روز که ازش جدا می شم احساس می کنم یک تکه از وجودم رو دارم می ذارم و هنوز هم بعضی وقتها توی راه نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم.

توی این مدت از شلوغی خونه حسابی سوء استفاده کرده و خونه رو بیشتر بهم ریخته کرد لابه لای کارتن های بسته بندی شده غلت خورد و کیف کرد، انگار بچه ها از خونه بهم ریخته بیشتر خوششون می یاد. البته یک کم هم قوه تخیل آقا رادین به کار افتاده دیشت در عین حال که اتاقش شلوغ و پلوغ بود و مقداری کارتن هنوز توی اتاقش بود و لابه لای اونها هم که حسابی اسباب بازی ریخته شده بود، وارد اتاقش شد و گفت "آخیش چیگد اوتاق یادین تمیسه" !!!!!

یکی از کارهایی که واقعاً باید بنویسم تا وقتی بزرگ شد خودش هم بخونه و بخنده اینه که کلاً به محیط خونه و اینکه سه نفری باشیم خیلی علاقه منده و همه اش دوست داره که سه تائی بشینیم دور هم تلوزیون ببینیم یا شام بخوریم و . . .

به محض اینکه من با یک سینی و یا یک ظرفی که توش خوراکی باشه از آشپزخونه پامو بیرون بذارم می دوه به سمتم و مثل مورچه دنبالم می یاد تا بشینم بعدش هم پشت سر هم میگه "آخ جون شام، آخ جون شام" بلا فاصله هم باباشو صدا می کنه که "بابا ژودبیا مامان شام آوویده" حالا هر چی بهش میگیم بابا این شام نیست به خدا فقط دو تا فنجون چائیه قبول نمی کنه که نمی کنه.

این چند تا عکس رو هم از تولدش می ذارم و عذرخواهی می کنم چون مال حدود 2 ماهه پیشه.

 

 

 



موضوع مطلب :

۱۳۸٩/۱٠/٢٠ :: ۳:٤٦ ‎ب.ظ