عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

این نی نی خوشگلی رو که می بینین آقا دامون پسر خاله گیتاست که روز 18 خرداد به دنیا اومده، امیدواریم برای مامان و باباش خوش قدم باشه. در ضمن چشماش طوسیه خیلی شباهت به بابا فرشیدش داره، و خیلی بانمک و خوردنیه.

 



موضوع مطلب :

۱۳۸٩/۳/٢٧ :: ۱:۱۱ ‎ب.ظ

برای اولین بار بود که وقتی رادین واکسن می زد بدنش واکنش نشون می داد، اول که با گریه و زاری شروع شد، بعد وقتی اومدیم بیرون نمی تونست راه بره چون یک واکسن توی دستش و یکی توی ران پاش زده بودن، وقتی رسیدیم خونه کم کم تب کرد و دانه های سرخ ریز روی گونه و پشت پلکش ظاهر شدن، که حسابی من رو نگران کرد و از سر کار رفتن منصرف شدم و موندم توی خونه و از پسر قشنگم پرستاری کردم.

تقریباً تا عصر اون روز بی حال بود و مثل پیر مردها دستش رو میذاشت روی پاش و راه می رفت و نمی تونست بدون کمک بشینه و بلند شه و حتی وقتی می خواست اسباب بازی هاشو برداره کمک می خواست و از اینکه من و پدر جان هر از گاهی به کارهاش می خندیدیم خیلی عصبانی می شد و به سمت مامان فری پناه می برد، ولی خدا رو شکر تا عصر اون روز تمام علائم از بین رفتن و به حال طبیعی برگشت.

از شیرین زبونی هاش بگم که دایره لغاتش زیاد شده و خیلی از کلمات رو با آوائی هم تراز با کلمه بیان می کنه و بعضی از کلمات رو هم پشت و رو می کنه می گه، دیروز دنبال مامانم راه افتاده بود و بهش می گفت مامان پفی (مامان فری)، به هواپیما می گه وووووووووو البته با دستش هم یک نشانه هائی از پرواز رو نشون می ده که بفهمیم هواپیماست، همچنان به توپ و هر چیز گردی می گه پووو و هنوز با دیدن یک پووو حسابی ذوق می کنه، به شام می گه دام، هر پسر جوونی رو توی خیابون می بینه با صدای بلند صدا می زنه آمان (یعنی آرمان)، و اسم هر کدون از دائی هاش که به زبون می یاد آواز دائی دائی سر می ده و چندین بار پشت هم تکرار می کنه، عاشق حمومه، اگه ولش کنی ساعت 12 شب هم می خواد بره حموم و آب بازی کنه، عاشق اتاقشه، وقتی امیر از سر کار می یاد خسته و هلاک باید بره توی اتاق آقا رادین و مشغول ماشین بازی و توپ بازی بشه، حرف نمی زنه ولی با حرکاتش می فهمونه که باید یکی بیاد توی اتاق پیش من تا با اسباب بازی هام بازی کنم.

وقتی که می برمش پارک فقط کافیه چند نفر رو در حال توپ بازی ببینه حسابی حال می کنه و تماشا می کنه، فکر کنم مثل باباش عاشق فوتبال باشه.

و آخرین خبر که هفته پیش لپ تاپ مامان رادین و کیف بابای رادین از ماشین ربوده شد، با کمال حیرت و ناباوری و بدون هیچ آسیبی به ماشین در حالی که ما در کمال آرامش در رستوران جام جم مشغول خوردن غذا بودیم یک نامرد به ماشین ما حمله برده و دو تا کیف که توی ماشین بوده ربوده، این خبر بدی بود ببخشید، خودم هم هنوز مبهوتم.

 

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸٩/۳/۱٩ :: ٢:۱٥ ‎ب.ظ

رادین قشنگم 18 ماهه شد: با 16 تا دندون، 14 کیلو و 300 گرم وزن، 81 سانتی متر قد و یک دنیا نمک چشمک(البته وزنش یک کمی از نمودار زده بالا)

 

یک سال و نیم از ورود پاکش به زندگی مون گذشته و زندگی من و امیر رو قشنگ و قشنگ تر کرده، یک سال و نیمه که توی خونه باهامون هم نفسه و وقتی نیست یا خوابه من و امیر بی تابیم.

بیش از یک ساله که 12 ساعت از روز رو بدون مامان سپری می کنه، ولی می شه گفت که تازه عادت کرده و خدا رو شکر دیگه از اون گریه های سوزناک که ساعت 6 صبح همه در و همسایه رو بیدار می کرد خبری نیست.

بزودی باید ببرمش برای واکسن یک سال و نیمگی ولی نمی دونم که بدنش آمادگی داره یا نه آخه گلکم تازه از شر یک مریضی خیلی سخت راحت شده، سه شنبه هفته پیش به طور اتفاقی زود رفتم خونه، خواب بود طبق معمول معاینه اش کردم و دستی به سر و گوشش کشیدم و احساس کردم که یک کمی بدنش گرمه، مامان فری هم گفت که کلاً روز خیلی خوبی رو نگذرونده و خیلی سرحال نبوده، تا عصر صبر کردم ولی هر چی بیشتر گذشت بدنش داغ تر شد و تک سرفه هم داشت، خلاصه طاقت نیاوردم و قبل از اینکه امیر بیاد بردمش دکتر، اون هم یک سری دارو براش نوشت و گفت که باید استراحت کنه، چشمتون روز بد نبینه اون شب جزء یکی از بدترین شبهای عمرم بود، رادین تا صبح نخوابید و من هم چون دردش رو نمی فهمیدم داشتم دیونه می شدم، دائماً سرفه های خیلی ناجور می کرد و احساس خفگی می کرد و می ترسید و بی وقفه گریه می کرد خلاصه ساعاتی از شب رو من و رادین نشسته گذروندیم و توی بقلم گرفتمش که احساس خطر نکنه، تقریباً 48 ساعت رو به همین منوال گذروندیم تا تبش پائین اومد و خدا رو شکر الان خیلی بهتر شده.

در همین حین نسیم و سروین بار سفر رو بستن و وطن رو ترک کردن، همیشه اومدن خوبه ولی رفتن . . . البته به این امید هستیم که سال آینده برای عروسی دائی عادل دوباره بر می گردن، و امیدوارم که تا سال آینده آقا رادین یک کمی لطیف تر شده باشه و دست های کوچولوی سروین خوشگل رو دیگه گاز نگیره، در هر صورت جاشون خیلی خالیه.

اولین اسم هائی رو که رادین به زبون آورد آرمان (دائی اش) و عبدی (عموش) بود، این دو نفر رو توی دو تا خانواده از همه بیشتر دوست داره و به ورود و خروجشون خیلی واکنش نشون می ده انگار اون هم احساس می کنه که کوچکترین فرد هر خونه کیه، خلاصه با یک صدای کاملاً مردونه و کلفت آرمان و عبدی رو صدا می زنه.

 

 

 

 

 

 

قلباین هم چند تا عکس خوشگل که خاله صبا زحمت کشیده و برای رادین درست کرده قلب



موضوع مطلب :

۱۳۸٩/۳/۸ :: ۳:۳٧ ‎ب.ظ

این هم آقا رادین که با سوسن خانم نه یعنی گامنو یا همون آقا هومن خودمون عکس گرفته.

آخه این آقا هومن گل یکی از دوستای دائی آرمان و رادین هم خیلی دوستش داره و همیشه توی بغلش یک لم می ده، ما هم این صحنه رو شکار کردیم و عکس گرفتیم.

می گم بوس بکن تو ازم

می گی اسمم سوسنه نه اعظم

حالا سوسنه سوزانه سوزنه موزنه هر چی باشه سوسن باشه

سوسن خانم یک دونه باشه

کفشای سفید پاشه

 به چی می نازی تو بیا پیش ما

به جدتون ناصردیشنا

این همه و یکیش ما

بیائیم بشیم سیریش ما

شبونه میام در خونتون

می دزدمت می برمت زن خونه بشی

سر 2 سال را می ندازیم مخزن گنده جوجه کشی

تو دامن کوتاه برام می پوشی و

منم شلوار گل گلی کشی

چشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمک



موضوع مطلب :

۱۳۸٩/۳/٤ :: ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ

پنج شنبه 30 اردیبهشت: مصادف با عقدکنان عادل و آزیتا و تولد آزیتا

بالاخره دائی عادل و خاله آزیتا (که حالا شده زندائی آزیتا لبخند)به عقد هم دیگه دراومدن

این هم سفره عقد که خواهر شوهر ماجرا (خودم) تدارک دیده

یکی از اونهائی که از این وصلت خوشحاله منم، البته رادین هم خیلی خوشحاله از رقصیدنش و از نگاه های عاشقانه اش به آزیتا و دنبالش دویدن ها معلومه که اون هم از اومدن آزیتا به این خانواده خوشحاله، امیدوارم که سالهای سال در کنار هم خوش باشن و زندگی خوبی رو داشته باشن. حالا مامان و بابای من شدن یک خانواده 9 نفره با یک داماد، یک نوه و یک عروس. من و امیر و رادین ورود آزیتا به خانواده رو از صمیم قلب تبریک می گیم.

 

این هم آقا رادین که موقع عقد حسابی مامانش رو اذیت کرد و فقط شیر خورد و دقیقاً زمانی که بزن و بکوب شروع شد گرفت خوابید و وقتی تموم شد بیدار شد اونم با این قیافه که می بینید

*******************************

جا داره بگم که امیر برای اولین بار من و رادین رو تنها گذاشته و به یک سفر کاری تفریحی رفته، با وجود اینکه دورو برم خیلی شلوغه و خیلی بهم خوش می گذره ولی باز هم کمبود امیر رو حس می کنم و دعا دعا می کنم که این سه روز زودتر به پایان برسه و امیر برگرده.

در ضمن شمارش معکوس شروع شده و نسیم و سروین به زودی بر می گردن ژاپن ما هم از نبودن امیر استفاده کردیم و این چند روز همش دور هم هستیم.



موضوع مطلب :

۱۳۸٩/۳/۱ :: ٤:۳۱ ‎ب.ظ