عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

 

الان تقریباً دو ساعته که رادین رفته توی 20 روز، مثل برق و باد می گذره به قول عمو محمد چشم به هم می زنیم می بینیم باید براش ماشین بخریم، احسا می کنم چند ساعت پیش بود که به دنیا اومد و با اون قیافه سرخ و متورم توی اتاق زایمان بیمارستان صارم گذاشتنش روی شکمم و من هم با اون حال نزارم پیشونیشو بوسیدم و نوازشش کردم و دستاشو تو دستم گرفتم، از همون موقع احساس کردم که زندگیم عوض شد و وارد یک مرحله دیگه از زندگی شدم باورم نمی شه که روز به روز دارم بهش نزدیکتر می شم و بیشتر دوستش دارم، زندگی من و امیر با اومدن رادین خیلی متحول شده و انگیزه بیشتری برای زندگی پیدا کردیم.

الان تقریبا 4 روزه که اومدیم خونه خودمون و من و امیر به تنهایی از رادین مراقبت می کنیم. 7 روز اول که مامان فری پیشمون بود و از من و رادین حسابی مراقبت کرد بعد هم ما باهاش رفتیم کرج و چند روزی رو هم خونه بابام بودیم و چند تا از دوست ها و فامیل ها اومدن دیدنم و بعد هم که اومدیم تهران مستقیم رفتیم خونه بابای امیر و چند روزی هم اونجا بودیم آخه نگهداری از نوزاد کار خیلی سختیه و چند روز اول احتیاج به همیاری داشتم، آقا رادین ما هم اولین خنده خودشو همونجا انجام داد که دل هممون رو برد، یک روز عصر که علیرضا اومده بود به من و رادین سر بزنه و مشغول صحبت بودیم مامان نسرین  هم داشت به زبونه بچگونه با رادین صحبت می کرد که صدامون کرد و گفت رادین داره می خنده همه سراسیمه رفتیم بالای سرشون دیدیم که کاملا لبخند می زنه و وقتی مامان نسرین باهاش صحبت می کنه می خنده و همون لحظه هم من یک عکس از اولین خنده اش گرفتم و یکی از بهتری لحظات زندگیم رو ثبت کردم. آقا رادین در سن 13 روزگی یعنی در تاریخ 17/9/87 اولین لبخند خودش رو به دنیا زد.

الان چند روزه که وقتی صبح ها با صدای رادین از خواب بیدار می شم فکر می کنم که بهترین روزهای عمرم رو دارم میگذرونم امیدوارم که این روزها برام تمامی نداشته باشه و رادین روز به روز زندگیمونو قشنگ تر کنه.

 

 

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸٧/٩/٢٤ :: ۱:٢٦ ‎ق.ظ