عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

برای اولین بار بود که وقتی رادین واکسن می زد بدنش واکنش نشون می داد، اول که با گریه و زاری شروع شد، بعد وقتی اومدیم بیرون نمی تونست راه بره چون یک واکسن توی دستش و یکی توی ران پاش زده بودن، وقتی رسیدیم خونه کم کم تب کرد و دانه های سرخ ریز روی گونه و پشت پلکش ظاهر شدن، که حسابی من رو نگران کرد و از سر کار رفتن منصرف شدم و موندم توی خونه و از پسر قشنگم پرستاری کردم.

تقریباً تا عصر اون روز بی حال بود و مثل پیر مردها دستش رو میذاشت روی پاش و راه می رفت و نمی تونست بدون کمک بشینه و بلند شه و حتی وقتی می خواست اسباب بازی هاشو برداره کمک می خواست و از اینکه من و پدر جان هر از گاهی به کارهاش می خندیدیم خیلی عصبانی می شد و به سمت مامان فری پناه می برد، ولی خدا رو شکر تا عصر اون روز تمام علائم از بین رفتن و به حال طبیعی برگشت.

از شیرین زبونی هاش بگم که دایره لغاتش زیاد شده و خیلی از کلمات رو با آوائی هم تراز با کلمه بیان می کنه و بعضی از کلمات رو هم پشت و رو می کنه می گه، دیروز دنبال مامانم راه افتاده بود و بهش می گفت مامان پفی (مامان فری)، به هواپیما می گه وووووووووو البته با دستش هم یک نشانه هائی از پرواز رو نشون می ده که بفهمیم هواپیماست، همچنان به توپ و هر چیز گردی می گه پووو و هنوز با دیدن یک پووو حسابی ذوق می کنه، به شام می گه دام، هر پسر جوونی رو توی خیابون می بینه با صدای بلند صدا می زنه آمان (یعنی آرمان)، و اسم هر کدون از دائی هاش که به زبون می یاد آواز دائی دائی سر می ده و چندین بار پشت هم تکرار می کنه، عاشق حمومه، اگه ولش کنی ساعت 12 شب هم می خواد بره حموم و آب بازی کنه، عاشق اتاقشه، وقتی امیر از سر کار می یاد خسته و هلاک باید بره توی اتاق آقا رادین و مشغول ماشین بازی و توپ بازی بشه، حرف نمی زنه ولی با حرکاتش می فهمونه که باید یکی بیاد توی اتاق پیش من تا با اسباب بازی هام بازی کنم.

وقتی که می برمش پارک فقط کافیه چند نفر رو در حال توپ بازی ببینه حسابی حال می کنه و تماشا می کنه، فکر کنم مثل باباش عاشق فوتبال باشه.

و آخرین خبر که هفته پیش لپ تاپ مامان رادین و کیف بابای رادین از ماشین ربوده شد، با کمال حیرت و ناباوری و بدون هیچ آسیبی به ماشین در حالی که ما در کمال آرامش در رستوران جام جم مشغول خوردن غذا بودیم یک نامرد به ماشین ما حمله برده و دو تا کیف که توی ماشین بوده ربوده، این خبر بدی بود ببخشید، خودم هم هنوز مبهوتم.

 

مامان مینا



موضوع مطلب :

۱۳۸٩/۳/۱٩ :: ٢:۱٥ ‎ب.ظ