عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

امروز هفتمین روزه که دیگه رادین شیر مامانش رو نمی خوره، پروژه خیلی سختی بود، تقریباً برام مثل یک کابوس بود، مدتها بود که تصمیم داشتم این کار رو بکنم ولی دل سوزی بهم اجازه نمی داد، از طرفی هم بی خوابی های شبانه و افزایش وزن هم حسابی روحیه ام رو بهم ریخته بود؛ بالاخره تصمیم گرفتم توی این تعطیلات گذشته که می دونستم عازم کلاردشت هم هستیم این کار رو بکنم، می دونستم دور و برمون شلوغه و هر دومون کمتر عذاب می کشیم.

روزهای آخری که شیر می خورد سعی می کردم به چشمای معصوم و مهربونش نگاه نکنم، چون هر بار که به چشماش خیره می شدم تا مرز پیشمونی می رفتم، ولی بالاخره خودم رو راضی کردم، خلاصه پروژه از روز 5شنبه که می خواستیم حرکت کنیم به سمت شمال شروع سد و اون هم خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو بکنم پذیرفت و خیلی منطقی باهاش کنار اومد، البته به علت سر کار اومدن من در طول روز عادت به خوردن شیشه داشت و همین باعث شد که کمتر سختی بکشه، ولی هر ازگاهی بهونه گیری های بی منطق می کرد که می فهمیدم ناشی از این جدائیه.

در هر صورت پسرم یک مرحله بزرگتر شد و توی این مسافرت اخیر حسابی خوش گذروند و باز هم طبق معمول نقل مجلس بود و همه رو سرگرم می کرد.

چی بگم از مامان گفتنش که هر باری که می گه مامان می میرم و زنده می شم و عشق همه وجودم رو می گیره، دیروز وقتی از سرکار رسیدم خونه طبق عادت همیشه  آواز سر داد که مامان مَم، مامان مَم و اومد جلو و وقتی دید که خبری نیست بلا فاصله رفت و شیشه شیرش رو آورد و آروم توی بغلم خزید و با شیشه اش شیر خورد و طبق عادت با موها و اجزای صورت من بازی کرد و آروم شد.

قلبخدایا این عشق بین من و رادین رو روز به روز بیشتر کن قلب

و این هم عکسهای کلاردشت

 



موضوع مطلب :

۱۳۸٩/٤/۸ :: ۳:۳٠ ‎ب.ظ