عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

باز هم بعد از دو ماه اومدم تا برای پسرم بنویسم، انگار یه جورایی عادتم شده که دو ماه یکبار بنویسم، هر چی می خوام زودتر بیام و بنویسم که کارهای شیرینش یادم نره ولی باز انگار نمی شه.

الان در آستانه دو سال نیمگیه، هنوز موفق نشدم ببرمش مهد کودک هر ماه می گم از اول ماه آینده و اول ماه آینده که می رسه دلم نمی یاد و فکر می کنم وقتی این امکان وجد داره که بچه ام راحت باشه و هر وقت که دوست داره بخوابه وبیدار بشه و  . . . چرا اسیرش کنم، چرا مجورش کنم که صبح زود بیدار بشه و زورکی توی مهد کودک مشغول بازی بشه، ولی از طرفی هم دیگه واقعاً نیازش رو احساس می کنم، چون الان مدتیه که همه کارهاشو با گریه پیش می بره، خیلی زود عصبانی می شه و تحمل هیچ حرفی رو نداره، از بس که مرکز توجه خانواده بوده یک کمی لوس شده، با بچه ها هم زیاد نمی تونه ارتباط بر قرار کنه و فقط با بچه های بزرگتر از خودش که کاملاً درکش می کنن خوبه و بازی می کنه، واقعاً نیاز داره که مدتی از روز رو با بچه ها بازی کنه.

همچنان به (شوفتال) یا فوتبال علاقه منده و همزمان با بازی خودش هم برای خودش گزارش می کنه: (حالا یادین مشتهدی فویصت دایه، توی دیوازه، توی دیوازه) و اون وقته که باید من یا امیر هم تشویقش کنیم وگرنه به بازی ادامه نمیده، تمام حرفهائی که می زنه تقلید از بزرگ هاست، دیشب خیلی جدی داشت با آی پد (کامپیوتر دستی) دائی آرمانش بازی می کرد، آرمان هم هی می گفت می خوام بیام بخورمت، اول یک کمی تحمل کرد بعد خیلی جدی رو کرد به آرمان و گفت: (آیمان ازت خواهش می کنم اذیتم نکن !!!!!)

چند شب پیش با هزار دوز و کلک از خونه بابام بردمش خونه خودمون، وقتی رسیدم خونه تازه یادش افتاد که چرا اومده و دلش می خواسته اونجا بمونه شروع کرد به بهانه گیری و گفت (مامان دلم برای اونا می سوزه) گفتم برای کی مامان جان گفت(برای پدرجان اینا) گفتم چرا دلت می سوزه گفت (خوب من نمی خوام بیام خونه دلم براشون می سوزه) گفتم یعنی دلت براشون تنگ می شه  گفت (آیه) فهمیدم که منظورش دلتنگی نه دل سوختگی بچم همه چی رو با هم قاطی کرده بود. کلمه (چیا) یعنی چرا هم نوک زبونشه و روزی 100 بار می پرسه چرا برای هر چیزی یک چرا داره، مثلاً رادین بیا شام بخور (چیا) رادین بریم بخوابیم (چیا) رادین بیا بازی کنیم (چیا) و . . .

یک حرف خیلی جالب دیگه هم دیروز زد که واقعاً دلم نیومد ننویسم، دیروز عصر وقتی که کنار هم دیگه دراز کشیده بودیم و داشت از وقایع روزمره برام حرف می زد که کجاها رفته و چه کارا کرده و . . . یکهو مثل همیشه با دستهای کوچولوش صورتم رو نوازش کرد و گفت مامان نیگیان (نگران) نباشیا من هواستو (هواتو) دارم !!!!



موضوع مطلب :

۱۳٩٠/٢/۳۱ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ