عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

وااااااای پسرم بالاخره رفت مهد کودک، رادین در سن 2 سال و 6 ماه و 15 روزگی برای اولین بار پا به مهد کودک گل دونه ها گذاشت.

مدتها بود که از جلوی هر مهد کودکی که رد می شدیم خوشحالی می کرد و دلش می خواست که بره داخل، یک روز که با رادین برای پرس و جو به یکی از مهدهای نزدیک خونه ی مامان فری رفته بودم تا ببینم شرایط ثبت نام چیه، داخل مهد تولد بود و رادین بی تاب این بود که بره و ببینه توی مهد چه خبره ولی این مسئول سنگدل مهد نذاشت پسرم بره تو و حسابی پشت در گریه کرد و عصبانی بود از اینکه نمی تونه بره توی مهد کودک اونجا بود که تصمیمم رو برای مهد کودک فرستادن رادین جدی کردم البته نه اونجا با اون مسئول بی رحمش که حتی اجازه نداد در اتاق باز باشه تا رادین کوچولوها رو نگاه کنه.

بالاخره روز شنبه 21/3/90 بعد از چند روز آمادگی ذهنی که به رادین داده بودم ساعت 9 صبح در مهد کودک گل دونه ها واقع در خیابان نهم گوهردشت من و رادین با کیف خوراکی های گوناگون و پوشک وارد مهد شدیم.

وقتی وارد شدیم اول همه جا رو با تعجب نگاه کرد و بدون اینکه به من حرفی بزنه و یا اجازه بگیره دستش رو توی دست یکی از مربی ها گذاشت و رفت توی مهد و شروع کرد به بازی کردن، خیلی خوشحال شدم که به این سرعت با محیط خو گرفت، و امیدوار بودم که این خوشحالی دائمی باشه، ولی مسئولین مهد می گفتند که معمولاً بچه هائی که به راحتی وارد مهد می شن بعد از مدتی شروع می کنند به ناسازگاری و با گریه وارد می شن، خلاصه 3 ساعتی اونجا بودیم من هم اون روز رو مرخصی گرفته بودم و تمام مدت توی سالن انتظار نشسته بودم تا پسرم احساس امنیت بیشتری توی محیط داشته باشه، فقط 1 ساعت یکبار می اومد و اسباب بازی جدیدی که کشف کرده بود رو به من نشون می داد و دوباره می رفت، یکی دوتائی هم دوست پیدا کرد، ولی چشمتون روز بد نبینه زمانی که گفتند دیگه برای امروز کافیه و باید ببریش اونقدر گریه کرد و عصبانی شد که خدا می دونه و تا یک ساعت بعد از اینکه از مهد خارج شدیم گریه کرد، البته بخشی از گریه هاش از روی خستگی بود چون خیلی بازی کرده بود.

ولی همونطوری که مسئولین مهد می گفتند فقط 3 روز اول رو بدون گریه و آروم وارد مهد شد از روز سوم تا حالا که بیش از یک هفته است هر روز با گریه وارد مهد شده، البته به محظ اینکه پاش به کلاس خودش می رسه و دوستاشو می بینه ساکت می شه ولی فاصله ماشین تا کلاس خودش رو حسابی از ته دل گریه می کنه، امیدوارم که به محیط عادت کنه و مهد رو دوست داشته باشه.

حس خیلی خوبی از مهدکودک رفتن رادین نداشتم ولی چاره ای هم نداشتم واقعاً نیاز داشت به محیط بازی چون هیچ همبازی دور و برمون نداریم و پسرم شدیداً احساس تنهائی می کرد، این که چند ساعت از روز از خونه دوره و اینکه چه رفتاری باهاش می کنن داره فکرم رو داغون می کنه و فقط به این هستم که با مهد رفتن روحیه بهتر و شادتری پیدا کنه، ناگفته نماند که یک کمی بهتر شده و امیدوارم که روز به روز بهتر بشه.

چند تا عکس هم از درب منزل و ساعات اولیه که وارد مهد شده بود می ذارم.

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع مطلب :

۱۳٩٠/۳/٢٥ :: ۳:٤٥ ‎ب.ظ