عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ

ای وای که باز هم مدتها طول کشید تا من بتونم بیام و برای پسرم بنویسم، وقتی فاصله بین پست هام زیاد میشه انگار که رشته کار از دستم در می ره و دیگه نمی تونم تمرکز کنم برای نوشتن، و سعی می کنم که از زیرش در برم و نوشتن رو به تعویق بندازم.

وای واقعاً نمی دونم از کجا شروع کنم از کارهاش که خیلی جالب شدن، یا از حافظه خوبش که بعضی وقتها همه رو متحیر می کنه، بهتره از قلدریهاش شروع کنم که وقتی یک چیزی بر وفق مرادش نباشه یا اینکه کسی دعواش کنه دستش رو به کمرش می زنه و اخماشو تو هم می بره و هر کسی که دورو برش باشه با صدای بلند و کلفت سرزنش می کنه، و فریاد می زنه که دیگه دوستت ندارم، به نظر پسرم این بزرگترین تهدیده روزگاره و بعد هم با همون قیافه اخم آلود به گوشه ای کز می کنه و تا منتش رو نکشیم باهامون آشتی نمی کنه، ولی وای از اون روزی که خودش کار خطائی انجام بده و من به جای اینکه دعواش کنم بهش اخم می کنم و باهاش حرف نزنم، خودشو به زمین و زمان می زنه که با من آشتی کنه از سر تا پای منو غرق در بوسه می کنه و هی میگه مامان دیدی با هم آشتی شدیم، دیدی منو دوست داری مگه نه!!! و اون وقت من بیچاره هم که دیگه تحمل دیدن این صحنه ها رو ندارم به آغوش می کشمش و باهاش آشتی می کنم.

پسرم خیلی مهربونه، اونقدر حرفهای احساسی می زنه که هنوز هم وقتی صبح که ازش جدا می شم تا عصر که پیشش برمیگردم دارم به حرفهاش و به کارهاش فکر می کنم، مثلاً هر روز وقتی از سر کار بهش زنگ می زنم و گوشی رو بر می داره اول می گه سلام مامان مهربونم، برام چی خریدی؟ بعد می گه دلت برام تنگ شده آره؟؟؟ من هم دلم برات تنگ شده، پس کی میایی دنبام؟؟؟ بعد هم بدون اینکه جوابی از من بشنوه مامان فری رو صدا می کنه و می گنه بیا مامان مینای خودم باهات کار داره، و من هم که دیگه سر کار غش و ضعف می کنم . . .

از باهوشی هاش بگم که فقط کافیه یک چیزی رو یک بار بهش بگیم، برای همیشه توی ذهنش می مونه، مثلاً دیشب بابا امیرش یک کمی سرما خورده بود و به خاطر اینکه من و رادین هم مبتلا نشیم ماسک زده بود و به رادین گفته بود که نباید نزدیکش بشه و ببوستش، و از اونجائی که عادت داره بی علت روزی چندین بار من و باباشو ببوسه چند مرتبه تا نزدیک امیر رفت برای بوسیدن ولی یادش افتاد و برگشت و گفت نباید بابایی رو بوس کنم آخه مریض می شم مگه نه؟؟

 دیشب وقتی داشتم خونه رو مرتب می کردم یک دفترچه بیمه توی دستم بود که می خواستم بزارمش توی کمد اومده و به زور از دست من گرفته و می گه بزار برم برات دارو بخرم که دیگه مریض نشی، به جرات می تونم قسم بخورم که این بچه شاید یک بار در عمرش دفترچه بیمه دیده باشه، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.

صحبت کردنش کامل شده فقط چند کلمه ای هست که هنوز هم مثل قبل ادا می کنه مثل: عبق (عقب)، شوی شویه (سرسره)، مامان فییی (مامان فری) بنده شده (بسته شده) و . . . کلاً (( ر )) رو نمی تونه خوب تلفظ کنه.

چند تا تکه کلام هم داره که خیلی زیاد به کار می بره مثلاً " من دیگه مرد شدم" و "من دیگه قوی شدم" و این یکی هم از همه جدید تره "من سلطان جنگلم" :-)

 مدتیه که یک باکس از وسایل پزشکی کودکانه امیر براش خریده و به محض اینکه احساس کنه کسی ناراحته سریع می ره و وسایلش رو میاره و طرف رو درمان می کنه، مثلاً دیروز همونطوری که با هم سر دستشوئی رفتن کل کل می کردیم، خودش رو خیس کرد، من به شدت عصبانی شدم و باهاش دعوا کردم، وقتی لباسش رو عوض کردم دیدم بلافاصله رفت و سایلش رو آورد و گوشی رو روی قلب من گذاشت و صدای قلبم رو شنید و گفت خوب دیگه مامان خوب شدی، دیگه عصبانی نیستی مگه نه !!؟؟؟؟

رادین الان دو سال نه ماهه شده و هنوز پوشک می شه و هیچ گونه همکاری هم در این زمینه نمی کنه، نمی دونم علت واقعی اش چیه؟ شاید یک جورایی داره اعتراضش رو نسبت به دوری از من ابراز می کنه و شاید هم واقعاً هنوز عقلش نرسیده که کار خوبی نیست، ولی من و مامانم هر کاری که از دستمون بر می اومده این مدت اخیر انجام دادیم از قبیل صحبت کردن، تشویق کردن، جایزه خریدن و . . . ولی فعلاً که بی نتیجه بوده.

توی این مدتی که ننوشتم چند تا مسافرت رفتیم و عکس های زیادی از رادین گرفیم که گلچینش رو اینجا آپلود می کنم.

 

نوشهر ـ ویلای مجتمع فنی تهران 3/6/90 (رادین و نارمینا و سلما)

آتشگاه ـ رادین و ماهان

منزل مامان فری 1/4/90

 باشگاه بانک مرکزی 28/4/90

 باشگاه بانک مرکزی 28/4/90

باشگاه بانک مرکزی 28/4/90

منزل خودمون 7/5/90

 نوشهر ـ ویلای مجتمع فنی تهران 2/6/90

 



موضوع مطلب :

۱۳٩٠/٦/۱٤ :: ۱:٠۱ ‎ب.ظ